به یاد دارم که عده ای چادرها افکندند، و مانتوها کمی کوتاه شد و کمی تنگ... کسی احساس خطر نکرد. اگر کسی حرفی زد، من و تو امل خواندیمش. اگر کسی حرفی زد، "بی خیال بابایی" پراندیم و چند سانت از عرض و طول را بیاهمیت دانستیم... مسئولین هم در خواب بودند... آستین لباس دختر بچهها دزدیده شد. کسی احساس خطر نکرد. من و تو همان حرفها را زدیم و مسئولین هنوز در خواب بودند...
چشمانمان داشت عادت می کرد...
به یاد دارم مانتوها باز هم کوتاهتر شد و کمی تنگتر... باز هم کسی احساس خطر نکرد، و من و تو جز همان حرفهای گذشته را نزدیم، و مسئولین هم جز در خواب نبودند... یقه دختر بچهها نیز دزدیده شد. و من و تو، باز هم بیخیال... و مسئولین بی خیالتر...
چشمانمان بیشتر عادت کرد...
به یاد دارم که دیگر بسیاری چادر افکنده بودند و مانتوها، در کنار روند آبرفتن، رنگباختن و روشنتر شدن را نیز پیش گرفتند... و لباس دختر بچهها دیگر شبیه به لباس شب شده بود!!! این بار من بی خیال بودم، ولی تو به خود آمده بودی. ولی چه سود داد! مسئولین در خواب چاره دیدند در آستین دارکردن چادرها... و چادر شبیه مانتو شد و وارد همان سیر مانتو... عجب خواب پرخرج، اما بی بهرهای!
چشمانمان دیگر کاملا عادت کرده بود...
بسیار یادآوری ها میتوان کرد، و تُوی مخاطب را خسته! میتوان از لباس پسران نیز گفت و نالید! اما بگذار نهایت کار را بگویم. آن دختر بچهی دیروز، که لباسهایش شبیه به لباس شب شده بود، امروز بزرگ شده و عادت ندارد پوشیده بودن را... مانتویی میپوشد به مراتب افتضاحتر (!!!) تر از مانتوهای دیروز، و بیشتر شبیه به لباس شب! دیگر از دست من و تو چه بر میآید وقتی این لباسها به خانههای ما نیز نفوذ کرده؟... مسئولین هم بگذار خواب های پرخرجی چون طرح امنیت اخلاقی و لباس ملی و غیره و ذلک ببینند! کاش بیدار میشدند و به جای این ولخرجیها، کمی راه فرهنگسازی را پیش میگرفتند... کاش کمی بیدار میشدند و در کنار کلیپهای صرفهجویی در مصرف انرژی، کلیپ برای صرفهجویی نکردن در پارچههای مانتو میساختند!... کاش بیدار میشدند و میان این همه انبوه سریال و فیلم بی هدف، سریال و فیلمی فرهنگساز میساختند... اصلا فیلم و سریال فرهنگی پیشکش! حداقل این انبوه بیفرهنگی و بیحجابی را از فیلمها می زدودند!...
افسوس که همه در خوابیم...
استحاله یعنی همین... آرام آرام و بیسر و صدا فرهنگ را میدزدند، و ما، مانند آن قورباغهی در دیگ، هیچ نمیفهمیم مگر لحظه آخر را... و چه کاری دیگر ساخته است از ما...
.: تکمیل شد :.
دوغ در لباس ودکا!!!
بعید میدانم عاقل را همان اشاره و مقدمه بس نباشد برای فهمیدن نهایت این استحاله! مگر بیرون آمدن یک زن، با دست نیمه برهنه و موی افشان! حرام اندر حرام نبود و نیست؟ آن زمان که روند این بدحجابی، یا به بیان بهتر، بیحجابی شروع شد، برای چه کسی قابل قبول بود این وضع امروز؟ و چه کسی باور میکرد که نهایت آن شروع، این پایان باشد؟... همین امروز هم، وقتی یک شهرستانی با غیرت وارد تهران میشود، نرمی میان شست و سبابهاش را گاز میگیرد از این بیحجابیها!
امیدوارم روزی فرا نرسد، که شرب خمر، حرام اندر حرام باشد و جامعه دچارش شده باشد و طرح امینت اخلاقی برایش راه بیاندازیم...
حکم حرمت دادهاند برای زدن لیوانها به یکدیگر و سپس نوشیدن نوشیدنی را. دلیلش را اشاعه فرهنگ کفر و شرب خمر میدانند. دلیلش را شباهت نوشیدن به شرب خمر میگویند. مگر نه اینکه تولید نوشیدنیهایی مانند ماءالشعیر و نوشابه، و این اواخر دوغ! در ظرفهایی شبیه به شراب، عین اشاعه فرهنگ کفر و شرب خمر است؟ مگر نه اینکه نوشیدن از این ظرفها شباهت به شرب خمر دارد؟ پس حکم حرمت ندارد این کار؟
و نمونهی خارجی!!!
- ۹۱/۱۰/۰۸
- ۳۸۵۳ بیننده
- ۵۶۳۶ نمایش
- لینک_کوتاه
اما تلخیصتان از متنم، موضوع را به شعار، یا نهایتاً به نیمچه مقاله ای تبدیل کرده است و مخاطب را سر در گم در کشف رابطه ی عنوان متن با متن مکتوب! به قسمت اصلی متن که اطلاع رسانی در مورد دوغی در ظرف های به شکل ودکا است به هیچ وجه نپرداخته اید.
در هر حال ممنونم برای این بازنشر.
ملتمسانه التماس دعا...