- پنجشنبه, ۱۵ فروردين ۱۴۰۴، ۰۶:۵۲ ق.ظ
مگر ای کربلا خاک بهشتی؟
می شکند تیغ را خنده خون در نیام
هرثمه مى گوید: چون از جنگ صفین همراه على برگشتیم ، آن حضرت وارد کربلا شد. در آن سرزمین نماز خواند. و آن گاه مشتى از خاک کربلا برداشت و آن را بویید و سپس فرمود:آه ! اى خاک ! حقا که از تو مردمانى برانگیخته شوند که بدون حساب داخل بهشت گردند.
هرثمه مى گوید: سالها از ماجرا گذشت. آن روز که عبیدالله بن زیاد لشکر به جنگ امام حسین فرستاد، من هم در آن لشکر بودم .
هنگامى که به سرزمین کربلا رسیدم، ناگهان همان مکانى را که على در آنجا نماز خواند و از خاک آن برداشت و بویید دیده و شناختم و سخنان على به یادم افتاد. لذا از آمدنم پشیمان شده، اسب خود را سوار شدم و به محضر امام حسین رسیدم و بر آن حضرت سلام کردم و آنچه را که در آن محل از پدرش على شنیده بودم ، برایش نقل کردم .
امام حسین فرمود: آیا به کمک ما آمده اى یا به جنگ ما؟
گفتم: اى فرزند رسول خدا! من به یارى شما آمده ام نه به جنگ شما. اما زن و بچه ام را گذارده ام و از جانب ابن زیاد برایشان بیمناکم. حسین این سخن را که شنید فرمود: حال که چنین است از این سرزمین بگریز که قتلگاه ما را نبینى و صداى ما را نشنوى . به خدا سوگند! هر کس امروز صداى مظلومیت ما را بشنود و به یارى ما نشتابد، داخل آتش جهنم خواهد شد.
بحار: ج 44، ص 255.به نقل از کتاب داستانهای بحارالانوار – ج2
نامهی امام حسین(علیهالسلام) به برادرش محمد بن علی (حنفیه) :
مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ
أَمَّا بَعْدُ
فَکَأَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ وَ کَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ
وَ السَّلَام
شعر پایانی محرم تا محرم هیأت انصار ولایت یزد
با زبان زینبی شه آنچه گفت |
با حسینی گوش زینب میشنفت |
دیگر اینجا گفتوگو را راه نیست |
پرده افکندند و کس آگاه نیست |
بعضیها میگویند چرا لعن؟
بنده میگویم چرا که نه!
چندی است که گم گشتهی در نیمهی راهم |
شب وصل است و تب دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
فاضل نظری
«خورشید فلک مرتبه را روی زمین یافت»
نم نمک تا بوسههای اشک پیدا میشوند
ابرها در آسمان مدیون گلها میشوند