صراط

رسول خدا فرمود «یا علیُ انتَ الصّراط المستقیم»

صراط صراط صراط

رسول خدا فرمود «یا علیُ انتَ الصّراط المستقیم»

پربیننده ترین مطالب
درس

درس

پنجشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۱، ۰۷:۲۳ ب.ظ چاپ این صفحه خلاصه

عصر یک روز تابستان بود، در کنار میدان شهر یکى از آشنایان را دیدم که جلوترها دیده بودمش و تقریباً مى‏شناختمش و تمایل مارکسیستى او را حدس مى‏زدم.

از پشت سر با سلام غافلگیرش کردم؛ به گرمى مرا پذیرفت. شاید در برخورد طبیعى به سردى و با بى‏اعتنایى رو به رو مى‏شد؛ که از غرور و شیطنت‏هایى سرشار بود.

گفتم: آب خنک نرفتى؟

توضیح داد که به خاطر چند نفر از دوستانم هنوز مسافرت نکرده‏ام.

پرسیدم: به خاطر آن‏ها از بهشت خودت گذشته‏اى و در جهنم ما مانده‏اى؟

با خنده گفت: به خاطر آن‏ها این فداکارى چیزى نیست.

آهسته گفتم: آن‏ها که براى تو از برگ خشک مى‏گذرند، سزاوار هستند که بهشت‏ها را فدایشان کنى؟ و او ادامه داد که ما همدیگر را پیدا کرده‏ایم. و تأکید کرد که ما به خاطر هدفى با هم جمع شده‏ایم.

از هدفش سؤال نکردم؛ که حدس مى‏زدم و نمى‏خواستم هجوم بیاورم. فقط پرسیدم: آیا دراین جمع و برخورد جز خودتان چیزى هم پیدا کرده‏اید و بهره‏اى هم بدست آورده‏اید؟

با شتاب گفت: بَه! زیاد. ما درباره‏ى کارمان با هم فکر مى‏کنیم و براى بچه‏ها و پرورش فکریشان مشورت مى‏نماییم؛ و برایشان داستان‏هایى هم مى‏گوییم و آن‏ها را به داستان‏نویسى مى‏کشانیم، تا حدى که داستان‏ها و نوشته‏هاشان خیلى عالى است و حتى ما از آن‏ها استفاده مى‏کنیم. ما مثل آخوندها نیستیم که زود از داستان نتیجه‏ى اخلاقى بگیریم و در داستان‏ها شعار بدهیم و بچه‏ها را این طور بار بیاوریم. ما با بچه‏ها جورى راه رفته‏ایم که خودشان سؤال طرح مى‏کنند و سؤال‏ها را جواب مى‏دهند.

 

مثلا وقتى داستان خاله خورشید را براى آن‏ها گفتیم، آن‏ها خودشان نکته‏ها را مى‏فهمیدند و سؤال‏ها را جواب مى‏دادند.

 

 

من آنچه از داستان در ذهنم مانده از او نقل مى‏کنم؛ چون اصل داستان را در دست ندارم.

یک روز خاله خورشید، تو آسمون خسته شد. راهش را گم کرد و توى کوچه‏هاى ده افتاد ... درِ یک خانه باز بود ... آمد توى خانه... تشنه‏اش بود ... رفت آب بخورد افتاد توى چاه.

در این خانه، یک مادر پیر با یک دختر و پسر زندگى مى‏کردند...

پسر آمد ... آب ببرد سر سفره؛ دید خاله خورشید تو چاه نشسته؛ دارد مى‏درخشد.

خوشحال شد، فریاد کرد. خواهر و مادر بزرگش آمدند. هر کدام مى‏خواستند خورشید را براى خود بردارند. هر چه طناب داشتند آوردند، اما طناب‏ها پاره مى‏شد و آن‏ها فریاد مى‏کردند.

مادر بزرگ مى‏گفت: خورشید مال من، مى‏خواهم تو جانمازم بگذارم.

دخترش مى‏گفت: نه مال من، مى‏خواهم روى سینه‏ام بنشانم.

پسرش داد مى‏زد: نه، مال من، مى‏خواهم سر چوب پرم بکارم.

فریادها بلند شد. همسایه‏ها گفتند: چه خبر است؟! پشت درآمدند.

این‏ها مى‏خواستند خورشید مال خودشان باشد. داستان را پنهان کردند و گفتند مثلا کاسه افتاده بود تو چاه، مى‏خواستیم بیرونش بیاوریم.

وقتى همسایه‏ها رفتند و آب‏ها از آسیاب افتاد، دوباره آمدند تا خورشید را بردارند ... دیدند خورشید قهر کرده و رفته.

 

 

داستان همین جا تمام شد. و بچه‏ها مى‏توانستند به خوبى بفهمند که چرا خاله خورشید قهر کرده و رفته و چرا طناب‏ها پاره شدند. و چرا نتوانستند به مقصودشان برسند.

بچه‏ها مى‏گفتند: آخر خورشید مال همه است، مال یک نفر نیست که تو جانمازش بگذارد، یا روى سینه‏اش بنشاند و یا بر سر چوبش بکارد.

خورشید را باید همه با هم بیرون مى‏آوردند. باید طناب‏ها را به هم مى‏پیچیدند. به تنهایى طناب‏ها پاره مى‏شوند.

آقا معلم کاملا غرورش باد کرده بود. اشاره و کنایه‏هایش تیز شده بودند و داستان ماهى سیاه صمد++++} را هم توضیح مى‏داد که بچه‏ها چطور درکش مى‏کنند. ازش پرسیدم: آیا بچه‏ها توضیح مى‏دادند که چطور خورشید بیرون آمد و قهر کرد و رفت؟ و یا چطور ماهى سیاه کوچولو، حربه‏اى را که از سوسمار گرفت نگهدارى کرد؟ آن حربه را کجاش نگه داشت و با خودش برد؟

دوستم تو فکر رفت. ادامه دادم: رفیق! تو مى‏خواهى با این داستان‏ها و با آن روش تربیتى خودت، به بچه‏ها چه چیز را بدهى؟ هدف را؟ عشق را؟ راه را؟ و یا وسیله‏ى حرکت و پاى رفتن را؟

 

 

او از غرورش جدا شده و با شیطنتش راه مى‏رفت. توضیح خواست که مقصودت چیست؟ گفتم: گاهى به بچه‏ها هدف مى‏دهیم که مثلا تهران خوب و قشنگ است و گاهى عاشقش مى‏کنیم و با شعارها گرمش مى‏سازیم و گاهى راه تهران را نشانش مى‏دهیم و گاهى ماشین برایش مى‏خریم. حالا شما به بچه‏ها چه مى‏دهى؟ هدف یا علاقه یا راه یا پا؟

هر کدام را که گفت، رد کردم؛ چون هدف تزریقى نبود و عشق شعارى نبود و راه و پا دادن، تنبل پرورى بود. هنگامى که کودک عاشق شد و هدف را انتخاب کرد، خودش راهش را مى‏یابد و وسایلش را تهیه مى‏کند.

رفیق خودش را باخته بود، مى‏خواست از من حرفى بیرون بیاورد و چوب بزند. من هم مى‏گفتم: آخوندها که چیزى ندارند ... شعار مى‏دهند و نتیجه‏ى اخلاقى مى‏گیرند...

 

 خیلى عذر خواهى کرد که قصد اهانت نداشتم. و من هم فرار کردم، که مى‏خواستم او را خالى کنم. او یک دنیا مطالعه انبار کرده بود و خودش را در جو و همراه دوستانى مى‏دید که عمیق و روشنفکر هستند.

او مى‏خواست با زرنگى حرفى بیرون بکشد و مرا محکوم کند و خودش را آزاد. من که این حالت را در او دیده بودم، نمى‏خواستم به او چیزى بدهم.

 

بعضى‏ها از بس خورده‏اند به بدبختى افتاده‏اند و شکمشان درد گرفته و گند زده. به این‏ها نباید چیزى داد. باید این‏ها را تنقیه کرد و به استفراغ کشاند. هر نوع گفت‏وگو با این‏ها، این‏ها را گرفتارتر مى‏سازد.

او کاملا تشنه شده بود و ذلیل شده بود. با این که مى‏گفت ساعت هشت کار دارم، با من آمد ... تا در خانه. من تعارفش نکردم؛ که خیال نکند برایش دامى چیده‏ام. و او اجازه خواست که داخل بیاید ... با تبسم شیطنت بارى گفتم: الان ساعت هشت است. ذلیل‏تر شد و با من آمد ... و تا ساعت 12 شب آن‏جا بود.

من تا سطح مساوى حتى بالاتر آمده بودم و من مجبور بودم که با ضربه‏ها آماده‏اش کنم و با سؤال‏ها، نشانش بدهم که سطحى هستند، عمیق و آگاه نیستند، لذا در هر جمله‏اش تأمل داشتم...

 

 

بالاى بام چشم انداز خوبى داشتیم و او هجومش را شروع کرد که ما فکر مى‏کنیم ضرورتى ندارد مذهبى باشیم و در چهار چوبه‏ى مذهب فکر بکنیم. مذهب یک پدیده‏ى ذهنى است؛ در زندگى ما نقش سازنده‏اى ندارد...

من آرام نگاهش مى‏کردم و او منتظر جواب بود. حرفش که تمام شد، حرف‏هایش را تکرار کردم که شما فکر مى‏کنید که  ...؟ او تصدیق کرد. پرسیدم: شما چگونه فکر مى‏کنید؟ فکر چیست؛ مذهب چیست که ضرورتى ندارد و نقش سازنده‏اى ندارد؟ او حرفى نداشت. و توضیح فکر و مذهبش را تعقیب کردم؛ چون فکر را با عقل و ذهن و هوش قاطى کرده بود و مذهب را با یک مشت قانون پراکنده به چوب بسته بود. او کاملا شرمنده بود. ساکت بود. پرسیدم: خوب، گیرم نباید آن طور فکر کنى، پس فکر مى‏کنى که باید چطور باشى؟

او حرفش به یادش آمد و محکم گفت: با میعارهاى انسانى مسائل را حل و فصل مى‏کنیم. این جا بود که درباره انسان و معیارهاى انسانى از او توضیح خواستم.

جواب‏هایش سطحى بود و سؤال‏هاى بیشترى را به دنبال کشید.

او در بحث خیلى زرنگ بود؛ شاید بیش از دوازده سال دوره دیده بود. ولى آن شب بار بحث را به عهده‏ى او گذاشته بودم و سنگینى بحث را او مى‏کشید. من مدعى نبودم، فقط سؤال مى‏کردم و حتى سؤال‏هایش را با سؤال جواب مى‏دادم و او از زیر بار سؤال‏ها بیرون نمى‏آمد.

 

او از انسان سخن مى‏گفت: و من مى‏گفتم چرا انسان باشم؟ چرا انسان دوست باشم؟ انسان با ضد انسان چه تفاوت دارد؟ انسانیت یعنى چه؟ یعنى این که اشک یتیم را پاک کنى و دست او را بگیرى و دیگران را به راحتى برسانى؟

آیا آن‏ها که انسان‏ها را به مرگ مى‏دهند و از زندگى مى‏گیرند، آن‏ها را به راحتى نرسانده‏اند؟ آیا جلادها خدمتگزار انسان نیستند؟

آن گاه، راجع به ظلم وعدالت و خوبى و بدى با او صحبت کردم که چه معیارى براى خوبى و بدى مى‏توانى بدست بدهى؟

مگر ما در طبیعت یکسان هستیم که در جامعه یکسان باشیم؟ ما اگر یکسان بودیم که طبقات به وجود نمى‏آمد. تمام توضیحاتش به عوامل طبیعى باز مى‏گشت و توجیه بى‏عدالتى مى‏شد و توجیه طبقات.

من با طرح این سؤال‏ها مى‏خواستم او را از بارهایى که به آن تکیه داده بود آزاد کنم... و از آنچه خورده بود نجات بدهم تا خودش بتواند راهش را بیابد. او هم به شدت آب مى‏خورد و سخت داغ کرده بود. ولى در تمام طول بحث، آرام ادامه مى‏دادیم.

او به من مى‏گفت: اگر امشب بمیرم تقصیر توست، چرا خودت حرف نمى‏زنى؟

و مى‏گفت: ما خودمان را عمیق حساب مى‏کردیم، اما حالا مى‏بینم که چقدر در سطح مانده بودیم.

ساعت 10 شب بود که برایش زنگ تفریح گذاشتم و خودم دنبال کارهایم رفتم ... تا بیشتر فکر کند و آماده‏تر شود.

آن گاه برایش از روش تربیتى کودک و از عوامل تربیتى کودک توضیح دادم و آن گاه راجع به انسان و استعدادهایش و مذهب و اصالت و ضرورت و طرح کلى و جامعش سخن‏ها رفت که در جاى دیگرى به آن و این مى‏پردازیم.۱

 

 

 

 راستى آن‏ها که انبار شده‏اند... باید با زمینه سازى‏ها آماده شوند. مادام که زمینه‏ها بدست نیامده، روش‏ها سودمند نخواهند بود.

این زمینه سازى خود مراحلى دارد:

از پاک کردن و خالى نمودن،

از شکستن مانع‏ها و غرورها؛ با ضربه‏ها و سؤال‏ها،

از شخصیت دادن

و به آزادى رساندن

و به تفکر وادار کردن.

مادام که ذهن پاک نشده، شیرها ضایع مى‏شوند و مسمومیت مى‏آورند.

مادام که غرورها نشکسته و دیوارها فرو نریخته، حرف‏ها مفهوم نمى‏شوند.

مادام که طرف شخصیت نگرفته و با چشم و مغز دیگران کار مى‏کند، جرأت حرکت نخواهد داشت.

مادام که آزادى و حریت بدست نیامده باشد، رخت‏هاى سابق از تن بیرون نمى‏روند.

مادام که سؤال‏ها طرح نشده و فکر ضربه ندیده، جواب‏ها جایگاهى نخواهند داشت و روش‏ها تأثیرى نخواهند گذاشت و حرف‏ها گنگ خواهند ماند.

کتاب مسئولیت و سازندگی استاد علی صفایی حائری

(استاد صفایی این کتاب را در سن ۲۰سالگی نوشته‌اند!)

۱- به زودی کلیپی صوتی در شرح این موضوع {روش تربیتى کودک و عوامل تربیتى کودک و ...} در اختیارتان قرار خواهد گرفت.

  • بنده

ماکسیمال

داستان

استاد علی صفایی

دیدگاه‌ها (۲۱)

درس
علی رضا:
سپاس استاد! استفاده کردیم بسیار زیبا بود
یاعلی
درس
علی نقی محمدی:
متن عالی و نگارش هم عالی 
درس
بنیان مرصوص:
سلام
عالی بود رحمت و رضوان خدا بر او
با اینکه قبلا این کتاب را دو باری مرور کرده بودم اما بازم هم زیبا بود و پر بهره
درود بر شما با این کار عالیتون
درس
بنده:
علیکم السلام
خداوند استاد رو رحمت کنه.
خواهش می‌کنم.
از شما یاد گرفتم.
درس
زهرا:
سلام خیلی جالب بود همش رو با اینکه طولا نی بود خوندم
درس
بنیان مرصوص:
سلام
به روزیم فرصت کردید تشریف بیارید
ادامه بحث شبهات حکومت اسلامی
درس
بنده:
ممنون
حتماً خدمت می‌رسیم
درس
مرتضی نظری:
زیبا بود..
البته اگر یکی از این طرفین خود واقعیتون بود.. باید بگم:
همیشه حالت تخریبی محض خوب نیستا...
البته میدونم که آبادی همراه تخریب هست ولی اگر تخریب بشه ولی آبادی پشتش نباشه میشه عین اکثر پروژه های پیمانکاری ایران...
اگر دیواری رو خراب میکنید این وظیفه شماست که خوبش کنید...
اینکه دعوت نکردیدش به خونتون: این اصلا کار خوبی نبود و نیست...
اینکه زیاد باهاش گرم نمیگرفتین: اصلا خوب نیست و نخواهد بود...

به هر حال از شخصیت گوینده میتوان بسیار ایراد گرفت... البته امیدوارم شخصیت گوینده خودتون نبوده باشید و داستانی بیش نبوده باشد...
درس
بنده:
برادر عزیزم آقا مرتضی!
ظاهراً متن رو تا آخر نخوندید!

این داستان رو مردی تعریف می‌کنه که تنها استاد تربیت اسلامی تو دوران خودش بوده (اگر نگیم تا امروز!)
استاد علی صفایی حائری
و این داستان مربوط میشه به اوائل انقلاب که خیلی‌ها با خیلی تفکرات می‌تونستن فعالیت کنند.

و ایشون این کارهایی رو که می‌گید نکردند، انجام داده‌اند!
گرم نگرفتن هم دلایلی داشته. خود استاد از قبل با روحیات ایشون آشنایی داشته(در اول متن به این مسئله اشاره شده!) و در حقیقت با این کار، ایشون رو تربیت کرده!
درس
محمد علی:
سلام

خدا رحمت کند استاد صفایی رو هم قلم خوبی داشتند و هم نفس گرمی، و هم اندیشه ای شکوفا.

موفق و پیروز باشید
در پناه حضرت حق
درس
محمد علی:
راستی یادم رفت بگم که با اجازه تون آدرستون رو لینک کردم

موفق باشید
درس
علیرضا:
 سلام
استفاده کردم! فقط کمی طولانی است!
با مطلب نکته ایی!!! با عنوان خواهران در اینترنت و فضای مجازی دنبال چه چیزی هستند ؟بروزم!
دقیق بخوانید و با تفکر نظر بدهید!
منتظرم!
یاعلی
فرهنگ پرواز
درس
علی صداقت:
سلام
زیبا بود
بار اول بود به وبلاگتون سرمیزدم
فکر کردم خاطره خودتونه و دهنم وامونده بود
کلا خوشحال شدم باب آشنائیمون شد مطلب "درس" صراط
درس
مرتضی نظری:
عزیز هر کسی هم که بوده باشه... بازم میگم کارش اشتباه بوده است... من هرگز به شخص نگاه نمیکنم(دوست ندارم بکنم) بهتره بجای شخص به عملکردش نگاه کنم... شاید ایشون خیلی جناب بزرگی بوده باشند ولی به هر حال به نظر من توی این صحنه به نظر من اشتباه کردند...
درس
بنده:
ممنونم
شما هم عزیزید.

البته این حس شما رو درک می‌کنم.
برای برطرف شدن ذهنیت تون بهتره متن کتاب رو مطالعه کنید. مسئولیت و سازندگی
پس و پیش این مطلب مطالبی هست که بدرد همه می‌خوره!

به طور خلاصه باید بگم که در این قسمت که این داستان نقل شده روش‌های برخورد با روحیات مختلف مطرح شده!
درس
زهرا:
سلام دعوتید به وبلاگم برا شنیدن صوت وبلاگم حتما گوش کنید
درس
بنده:
خیلی عالی بود
ممنون
درس
بنیامین:
سلام بروزم با پوستر دهه ی فاطمیه ...!
منتظر نظرت هستم!
یا علی...
درس
علی رضا:
سلا بزرگوار! بالاخره فرصتی پیش اومد به روز شیم . تشریف بیارین و...
درس
بنیامین:
سلام با پوستر دیگری به مناسبت دهه ی فاطمیه بروزم تشریف بیاورید و اتقاد های سازندتون رو زیر طرح تایپ کنید !
درس
امین باغبانی:
این روزها دغدغه هایم از جنس دیگریست...

بازنشر یکی از پست های قدیمی و پوستری جدید ...

منتظرحضورتان ...
درس
علیرضا:
 سلام
با مطلبی باعنوان مشکل مردم ما فرهنگ است ...

بروزم !
منتظر نظر کارشناسی شما!!!
یاعلی (ع)
فرهنگ پرواز
درس
رزمنده میدان نبرد نرم:
نیستی حاجی سربزن


درس
بسیجی:
سلام
خیلی وقته که بروز نکردید
خواستم جویای احوالتان شوم .
          
                                                       موفق وموید باشید
.

درس
بنده:
ممنون

ان‌شاءالله در روزهای نخستین سال آینده با پستی ویژه به روز خواهم شد.

ممنون از توجه‌تون
درس
صـحــــن انقلاب:
سلام برادر
بازدید کردیم
حق نگهدار 

درس
حسین *:
سلام
باتشکر از اینکه ما را لینک کردین
به تازگی وبلاگ آدرسش تغییر پیدا کرده به mobseron.blog.ir لطفا لینک قبلی یعنی افسر جنگ نرم راکه به آدرسisco20.blog.irبود را پاک کرده وبا نام مبصرون با آدرسی که گفتم لینک کنید
ضمنا در صورت تمایل کد لوگو را بزارین و لوگوی قبلی را پاک کنید انشاءالله شما هم با ما شریک شوید

<!-- start logo cod off http://mobseron.blog.ir --><p align="center"><p align="center"><a href="http://mobseron.blog.ir" target="_blank"><img border="0" src="http://bayanbox.ir/blog/isco20/sky_in_eyes.jpg?view"  width="150" height="90" alt="مبصرون"></a></p><!--finish logo cod off http://mobseron.blog.ir -->
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
صراط

در زندگی ما، عادی‌ترین رفتارها غیرعادی هستند؛ با نوری از الله می‌توان این رفتارها را دید.

در صراط
● مطالبی درباره‌ی سلوک الی اللّه و شیوه‌ی عبودیت و بندگی قرار می‌گیرد. (ان‌شاءاللّه)
● کپی آزاد است، پس با خیال راحت استفاده کنید.

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
ویژه‌ها